Showing posts with label حرف. Show all posts
Showing posts with label حرف. Show all posts

Saturday, April 3, 2010

It's raining

نمی دانی
من هم نمی دانم که تو بدانی یا نه، خوب می شود یا بد
باران نم نم اش خوب است
تند که می زند سرد ام می شود
دست خودم نیست
یعنی دیگر ان قدر زیر این باران ها مانده ام که همه چیزم نم کشیده است
دیگر نمی توانم
چیزی میخواهی بگویی؟ نگو
حوله را برایم بیاور
یادم بیاور که باید شامپو بخرم و ژل شستشوی صورت، هر دو دارند تمام میشوند
تو نمی آیی زیر باران؟
سیگارت خاموش می شود ولی
سیگارت را تمام کن
سرد است ولی
چرا دست هایت را باز نمی کنی؟
آنقدر که زیر بغل های ات پیدا بشود
چرا اجازه نمی دهی این ابرها که میبارند از زیر بغل های ات بگدرند بعد ببارند
گرم ببارند
باران گرم ببارد
گرم مثل سینه ات که بوی جنگل های مرطوب را می دهد
جایی که همیشه آنجا صدای یک جور پرنده می اید
صدای اش این طوری است
بوم بوم بمان
دوست ات دارم

Friday, October 2, 2009

The home

به دیوار اتاق ت تکیه داده باشم یا جایی دیگر، آشپزخانه یا نشیمن، فرقی ندارد. خانه بدون تو دلتنگ است. دلتنگ ماست. حرف نمیزند. گریه می کند: تیک تاک... تیک تاک... دیوار زیر ساعت نم دارد. میگویم: دارد می آید. فردا ظهر می رسد. آرام بگیر. شرم کن از این همه بی قراری کودکانه ات، دیوانه... پنجره را برایش باز می کنم.هوای مهر ماه خنک است. خانه اما، خیال دود سیگارت را دارد که پای پنجره می گیرانی. دیوارهای اتاق م صدا می دهند: ترق تروق... سکسکه می کند انگار. سر گذاشته روی شانه ی اتاق ت و سکسکه می کند. اسم دارویش چی بود؟ آمپول هم دارد... فایده ندارد، باید همه چیز را به حال خودش گذاشت تا که بیایی. بعد، چراغ اتاق ت که روشن بشود، صدای در اتاق ت یا راه رفتنت در خانه بیاید یا بوی سیگارت را که بشود شنید و یا صدایت که می پرسی:خوبی...؟  همه چیز خوب میشود

Saturday, September 26, 2009

Soulmate

خدا را شکر که هستی

بعضی وقت ها اتفاقی می افتد. ساده است. اتفاق می افتد مثل مایعی چرب که روی همه چیز بپاشد. کش بیاید و لیز بخورد. همه چیز را چسبناک کند. هر چیز تاریک ذهنم، از آخرهای ذهنم بیرون بخزند و راه بروند و من را نشان بدهند به یکدیگر و من نگاه میکنم به دست هایم هستند، به پاهایم هستند... می آیند که یکی بشوند با من، گاهی وقت ها که نیستی

خدا را شکر که می آیی

بعضی وقت ها امید گم می شود. نمی دانم کجایم. پشت میز تحریر هستم، نیستم. زیر دوش هستم، نیستم. تو خوابی، نگاهت میکنم، نیستم. موزیک گوش می دهم، آنجا هم نیستم. تو خانه نیستی، خانه ام، نیستم. گم شده ام. دیر میکنی، پیدا نمی شوم. طولانی که می شود، دهنم صاف می شود یک قدری که سر گم شده ام را بغل بگیرم و بگویم: گریه کن... کجا ماندی پس؟ آخر اغوش تو، تنها آن یکی جایی است که فقط امید در ان پیدا میشود

خدا را شکر که دارم ات

بعضی وقت ها هیچ کس نیست. انگار فقط من هستم. هیچ کس دیگری نیست. ساکت م. پرده که تکان می خورد خوشم می آید. فریدون گوش می دهم، خوشم می آید انگار او هم ساکت است. اما تو را به خدا... تو ساکت نباش

Sunday, September 20, 2009

My queer song

یک ترانه می خواستم؛ پر از خشونت ِ سرشار از نابرابری، برای شنیدن در راهی به درازای حماقت ِ آدم ها، که نمی فهمند.
یک ترانه می خواستم برای پسری، که بخواند، در جاده ای بی پایان. پسری که با پاهای برهنه روی اسفالت داغ بدود با یک ریتم ِ تند مثل بوی قیر ِ سوخته و نرم مثل قیر داغ.
و بشود بوی خاک باران خورده، زیر پوست ِ چسبناک ِ راه، که همراه ِ آن پسر می خزد، هماهنگ با لرزش ِ اندام هایش...  زیر پوست.
و ترانه ای که بخواند سرسخت، بیا پسر، این جاده آخر ندارد ...